خدا وکیلِ؟
خدا وکیلِ؟
" خدا وکیل؟
" استاد دانشگاهی بود فاصله ى سنّیش با دانشجو =رهاش زیاد نبود برا همین گاهی یادش می رفت استاد هست ومیشد یکى مثل خودشون! این استاد داستان ما معمولا هنگام.
چای نوشیدن دراتاق استراحت کنار پنجر، ۵ محوطه ی پایین روهم تماشا می کرد یک روز دقت که کرد دید; یکی از دانشجویان خانوم که از شاگردانش بود هنگام ' سوار شدن تاکسى های دانشگاه، درعین حال که صندلی جلو خالی بود اما رفت عقب نشست وبعدش پسری آمد ورفت عقب وبعد پسر دیگه ای اومد ورفت جلو وبعد پسر دیگه اى رفت عقب و ماشین راه افتاد. تعجب کرد!
مگه نباید یک خانوم.
جلو بشینه تا راحت ومحفوظ باشه!
و همینطور آقایون هم راحت ومصون باشن!
جلوهم که جا بود!
چه معنی داره این کار!
استاد جلسه ی بعدی کلاس به مناسبتی گفت ; "فرهنگ اصیل " لزوما خطر زدا یا مشروع گرا نیست، بلکه ارزشمند زا" و "معقول " بودنش همیشه در اوج هست تا جنبه های دیگه مثلا چرادر فرهنگ ایرانیان اصیل "خانوم ' همواره از اختلاط واینها دورى مى کرده.
یا امروزه چرایک " خانوم اصیل " جلو میشینه در تاکسی.. بعدش همون دخترخانومَ دانشجو گفت ; استاد خوب گاهی باید عقب نشست تادر معرض انتخاب بود الان کو شوهرا
خودمون باید کاری کنیم و همه خندیدن…
اصلا استاد من خودم یکى از اقواممون رو مى شناسم که خودش تو دانشگاه شوهرش روانتخاب کرد و گفت بیا منوبگیرا و خوشبخت هم هستن.. ها ها! بازهم همه خندیدن استاد گفت; مثل استاد پاسخ بدم یا مثل برادر بزرگتر وشماى نوعى هم مثلا خواهر کوچکتر من؟
گفتن مثل برادر..
استاد گفت اول مثل استاد اون فامیلتون روبگم بعد میشم برادرتون; شماهم اهل علم واندیشه اید نباید مثل ساده لوحانِ جاهل هرچی " که می شنوید روباور کنید! هزاران احتمال هست که یکیش اینه که شاید " دروغ " گفتن!.
چه نوع آشناییشون رو.
چه اینکه خوشبخت هستن رو!
بعدشم موارد مشابه بوده که مشهور شده دختر خانوم خودش دست به کار شد! در صورتی که من خبر داشتم چون دخترخانوم , پدر دیکتاتوری داشت و برادران کله شق همچون پدر! آقا پسرکه هی تودانشگاه می رفت سمت دختر.
آخر دختر وادادا به پسر گفت ولی اگه توبیای خواستگاری من حتما بابام پرتت می کنه بیرون خونه وکلا برادرهامم لگد مالت می کنن تنها راه اینه که من بگم ازیه پسری خوشم اومده وبه دوستام بگم بهش بگن غیر مستقیم بیاد خواستگاریمو خلاصه همه چی هوتوتو. بله، بلاهت فقط " ظاهربینه ' هزاران قصهی رنگِ دیگه در باطن ظاهر زندگی مردم هست…
بعد دیگه استاد شد برادرشون وخیلی صمیمی وراز آلود گفت; ببین خواهر کوچولو براى ازدواج دوراه وجود داره: یکی اینکه خودت دست به کار بشی و هزاران ادا واطوار ونمایان کردن صدها جزییات رو شروع کنی ازعکس های پروفایل تا سفرهای کاری تحقیقاتی آموزشی تا پروژه های پژوهشی تا زیارت وامور جهادى وخلاصه هزارن قلم پیچیده وکذا تا به چشم کسی بیاى وبیاد شوهرت بشه.
که البته تا بحال من یک موردهم سراغ ندارم خوشبخت اینطورى! دوم اینکه توتکالیف ووظایفت روبا تعلیم براى خودت "معلوم " کنى وبعد "مشغولشون " بشى و درعین حال ماجراى ازدواجت رو " وکالت " بدی به " خداوند "…
وخودت رواز میان خیل عظیم واکثرکه درعین ناباورى " خداوند بهشون فرموده; "آیا وکیلم؟ " واونها گفتن خیر. خدایا شما دخالت نکن! خودمون بلدیم! إ نجات بدى وفرارکنى ازجمعشون..
حرفه ای تر، خوش سلیقه تر، مطلع ترءکار درست ترازاین وکیل مگه هست!؟ گذشت استاد هنگام. چای ونگاه به محوطه دانشگاه دید; دانشجوها در حال رفتن به سمت تاکسى های مشخص شده، همان ماشین ۹ همان نفرات همون دختر خانوم رفت جلو بقیه عقب ماشین راه افتاد روز بعد هم همینطور..
چند روز بعد; معاونت آموزش ; استاد یکی از رانندگان دانشگاه چند لحظه وقت مى خواد ازتون! – بگید بیاد – سلام استاد، ببخشید ازبچه ها سوال کردم شما رو معرفی کردن. – جانم؟
– واقعیت ما چند وقتی هست برا آقا , پسرمون میخوایم آستین بالا بزنیم میریم اینور اون ور برا خواستگاری با مادرش اما به دلمون نمیشینه، من از خدا خواستم " خودش یه کاری کنه " تواین روزگار بی اعتمادی…
خلاصه میدونیدکه من میبرم این دانشجوهارو بعد کلاسهاشون، ب بی ادبی نباشه گاهی ام دقت مى کردم ولى واقعا خوشم نمیومد از مدلشون البته نه اینکه بدباشن، ولى به دلم نمینشستن، پسرمنم خیلى آقاست حیفه خدا می دونه… ولی یک موردی پیش اومد پرسیدم گفتن از شاگردان شماست خواستم مشورت کنم باهاتون..
راستش یه دختر خانومی روهر روز میبردم باسه تا دانشجوی پسر. این خانوم با اینکه نجیب وپدر مادر داربه نظر می رسید، منتهی می رفت عقب ماشین مى نشست حتى وقتى جا بودا که دیگه من بدم اومده بود وبیخیال شده بودم ولی چند روزه میاد جلو، دیروز ازش پرسیدم چیشده دخترم میای جلو!
گفت; اونکه مى رفتم عقب اشتباه بود ونادرست درستش اینه بیام جلو استاد " خدا وکیلی " به چشم دختری به دلم نشست شما صلاح می دونید ما پا پیش بزاریم؟ انگاری یهو کسی به دلم انداخته.. استادکه مدام از ذهنش عبور می کرد; " یُقلبهُ کیف یَشا، " قلب ها دست خداست…
به خودش اومد وگفت; بله به قول خودتون "خدا وکیلی " دل شمای پدر زحمت کش، خیلى مهم ترهست ازخیلى نظرات من وامثال من پیش برید توکل به خدا.. "خدا وکیل " بهترین وکیل، وکیل مطلق.. خلوق Shalaati Talaki