آرشیو موساد

12:30 دقیقه

دانلود فایل PDF

آرشیو موساد

سالها باهم رفیق بودیم، سر نترسى داشت ازآن بى ترمزهایى که حسابى شیفته شیدای کارهای عملیاتی و کذا بود، البته استعدادش راهم داشت اول وارد نیروی ویژه هوابرد شد، بعدهم نیروی قدس سپاه، مدتی هم عراق بود، ترکش هم خورد و جانباز شد، سال ۸۸ شب و روز نداشت مدام در ماموریت بود..

اما " مبانى اعتقادی اش سُست و حسی سطحی بود، گرچه " بیان " , داشت اما از بنان خبری نبود. بارها به سمت مطالعه مداقه واندیشه دعوتش کرده بودم اما کله ترازاین حرفها بود.

همین عدم " مبنا" کاردستش داد، وقتى بابى مهرى برخى درسپاه مواجه شد، )که قلیل بى تدبیرى ها بد سلیقگی های افراد بالا دست درتمام ارگانها طبیعی است و متداول ( سرپایینی رفتنش آغاز شد، تقریباٌ ازهمان جایى که مرسوم است; نخست محاسنش را زد،

بعد پاسداری رارها کرد، بعداز آن پشت به مسجد کرد، بعد بسیج وحزب الله را تمسخر، نمازش ته کشید، روزه راکه دیگر محال بود بگیرد، سیگار آمد قلیان ودوستان نادوست وجور واجور ودر آخرهم سفر به یک کشور دیگر براى مدتى استراحت!

اما خانواده ى خوب ومتدینى داشت، بخصوص مادرش که همواره دعایش می کرد. سالها ازاوبى خبر بودم تا اینکه اواسط دهه ۹۰ به ایران برگشت آمد منزلمان! خیلى تغییر کرده بود، خراب وخشن وخسته مدنی هم منزل ما ماند. همان شب اول شک کردم به این شخصیت جدیدش!

شروع کردم به صحبت کردن، کم کم احساس راحتى کرد، درست مانند سالها قبل که مدام درکنار بودیم. عوض شدنش رابه رویش نیاوردم تا اینکه خودش پرسید خیلی عوض شدم؟ من هم گفتم تو از همان سالی که پشت کردی به همه چی عوض شده بودی سر تکان داد سکوت کرد

گفتم ازاین سالهایی که نبودی بگو گفت ; میگذروندیم , دیگه بیخیال گفنم کجا بودی؟ گفت فلان کشور گفتم شغلت چی بود؟ گفت به هرحال یجوری نون در میاوردیم طفره می رفت…

موقع خواب که شد شلوار راحتی پوشید ولی پیراهنش رادر نیاورد، هرچه اصرارهم کردم قبول نکرد راحت باشد شب دوم همینطور گذشت شب سوم هم همینطور مقاومت مى کردکه باتی شرت یا زیر پوش راحت بخوابدا گفتم خسته نشدی ازاون پیراهن؟!

بردار تی شرت روبپوش دیگه راحت باش , گفت نه راحتم وقتى رفت حمام، پیراهنش رااز جلوى درب حمام برداشتم وتى شرت رو گذاشتم حمامش که تمام شد پیراهنش راندید ومدام م گفت پیراهن روبیار وگرنه نمیام بیرون هادی! گفنم خب نیا بیرون ولی پیراهنت تو ماشین لباسشویی هست..

آخر تسلیم شد وباتی شرت آمد، سریع گفت پس هرچی دیدی نه چیزی می پرسی نه زُل می زنی بهش! من خیلی خجالت می کشم. اول متوجه نشدم بعدکه آمد نشست دیدم چند جای بدنش رو خالکوبی کرده، البته ازاین مدل هاى امروزی که – گمانم می شود تتوا براى اینکه بیش ازاین خجالت نکشد گفتم ; همین!

ازاین طور جهالت هاى مدرن که این روزها پر شىده، گفت دوست ندارم خودم رو اونطوری ببینم ۰. البته مدل تتویش فرق می کرد! دقیق یادم نیست اصلش چه بود ولی گمان کنم مضمون ضد ایرانی داشت چند روز بعدازآن ماجرا پرسیدم ماجرای تتوچه بود؟

گفت دلم مى خواد باهات صحبت کنم، فقط هم باتوراحتم ولى نمى تونم بگم خیلی اصرار کردم وگفت ; نمیگم چون خطر داره برات, خودم هم خیلی در معرض خطرم پس نپرس… گفتم امکان نداره مگه به من اعتماد نداری!؟ گفت چرا خیلی گفتم – پس بگو خیالت هم راحت…

کمی فکرکرد واین پا واون پا کرد، گفت پس بریم بالکن گوشی هم نیار من هم خندیدم و گفتم` تو هنوز آدم نشدى! هنوز جیمز باند بازى هات رو دارى! اشاره کردکه بدون گوشی بیا رفتیم بالکن وسیگارش روتاته کشید کاملا جدی نگاهم کرد و گفت ; رفتم توسرویس!

همانجا تاته ماجرا را رفتم..

گفنم کدومشون; گفت مگه فرقی می کن!

همشون مثل هم هستن گفتم حالاکه داری میگی کامل بگو، گفت بگم که سرکوفت بزنی وبشکونیم ) ۰۰۰۹ گفتم نه خیالت راحت بگو گفت حدس بزن گفتم حدسم رودوس ندارم جلال، بگوکه حدسم اشتباه هست لعنتی! گفت هادی حدست درسته گفتم یه دیوونه ى کله شقى مثل تورو فقط موساد جذب می کنه ولی بگوکه اشتباه می کنم!

گفت درسته، همون کثافتخون نه…

منکه متحیر شده بودم فقط گفتم خااااک تو سرت!

من سکوت, جلال هم سکوت من نگاهم به او جلال نگاهش به زمین وجا سیگاری وته مانده های سیگارش، سرش رابلند نمی کرد گفتم جلال نترسیدی که گزارش بدم؟ میدونی که این کار ومی کنم

با غضب نگاهم کرد وجدی شد گفت ; تواین کار ونمی بعد گفت میدونی که همین جامی کشمت کاملاً آماده بودم که اولین جهش ازآن من باشد ابتکار عمل را به دست بگیرم در بالکن بالاجاى منزلمون.. حالا نوبت من بود، جدى وباغضب نگاهش کردم وگفتم خوب مى دونى که نمیتونی من وبکشی!

پرسید چرا؟

گفتم چون من هادی ام و دلت نمیاد.

یدفعه حالتش عوض شد و قهقه اى زد وآرام بهم گفت ; نیاز به گزارش نیست دیوونه. قبل ازاینجا پیش همونهایی بودم که میخوای بهشون گزارش بدى. دوباره سیگار جدید رو = آتیش کرد..

گفتم خب مثل آدم کامل بگوبهم وگرنه همش سوال می کنم لبخندى زد وگفت خوب یادته که من از سوال جواب دادن متنفرم گفتم ' پس خودت بگو گفت با هزار بدبختى جذب " موساد " شدم، اصلابهم اعتماد نمی کردند من هم علاقه داشتم! بهلایه هاى اصلی شون راه پیدا کنم، ازهمهی گذشته ام خسته بودم واصلابه هیچ چیزی جز عضویت رسمی و دائمی تو موساد فکر نمی کردم ی.

این تتو وپیامش , هم براى , جلب توجه اونها بود تو مقر مخفی موساد تو اون کشور خیلی تست ها ازم گرفتن مرحله ی دستگاه دروغ سنج صحت داده و ۰۰. همه رو خوب گذروندم دیگه شده بودم عضو خودشون امکانات رفاهی وهرچی که نیاز داشتم روهم در اختیارم گذاشتن بعد، ازخیلى از ماموریت ها وکارهاش گفت…

گفتم الان چطور اومدی ایران!

چرا گذاشتن راحت بیای پیش خانوادت بعد منزل ما و هیچ کس باهات کار ندار! گفت هرچی روبه تو میگم، قبلش به اونها گفتم کامل تو جریانن حتى میدونن سه روز از کوهستان هاى مرزى راه وبیراهه اومدم تا به ایران برسم!

گفنم ' پس فرار کردی از موسادا؟

گفت یه جورایی آره گفتم چی شد پشت کردی بهشون!؟

گفت بیخیال وچشماش پراشک سد.

بغلش کردم وهق هق گریه وسکوت..

گفت موقعیتم تو موساد خیلى بالا رفته بود، گاهی آموزش هم مى دادم با اینکه افسر رهاى آموزشی غالباٌ ازخود صهیونیست ها هستن، ولى به من هم اعتماد ` = کامل داشتن. یه شب اومدم منزل، همینطوربه رفاه امنیت شغلى ودرآمد بالایى که دارم فکرمى کردم که یکدفعه دیدم بدنم تقریباً رعشه گرفته لرزه..

ته صدایى هم ازبیرون میاد، حالت عجیبى بود، سالها با چنین حالاتی غریبه بودم پنجره روبازکردم و دیدم. یک دسته کوچیک عزاداری مسلمو ناست حالا یادم نیست شب عاشورا بوده یاشام غریبان، ) داشتم ' فرو میریختم که محکم پنجره روبستم و چندتا , فحش دادم وسعی کردم هیچ ) فکری نکنم وبخوابم ۰۰

به زور خوابم برد وتو خواب ) چندبار میان تعریف کردن گریه امانش را برید( دیدم انگار کسی صدام میکنه، من نمیدیدمش فقط گریه مى کردم ولى اون صدا خیلى مهربان وآرام می گفت ; جلال، جلال، جلال. آخر سر گفتم ; بله امام حسین وانگار کسی در ز آغوشم گرفت واز خواب پریدم.

هادى به خود ارباب وقتى از خواب بلند شدم همان جلالى شده بودم که باهم هیئت مى رفتیم همان حال وهوا، چند لحظه آرام , به سینه مى زدم و حسین جان گفتم همون نیمه شب با مادرم ` تماس گرفتم ; تلویزیون خونمون مداحى پخش می کرد، من ازترس اینکه موساد بویی نبره هیچ چیزی به.

مادرم نگفتم فقط صحبت هاى معمولى مى کردم عمدا.

حرفهام وکش میدادم که اون ته صدای روضه رو بشنوم وگریه کنم. مادرم ` هم مى دیدمن گریه می کنم گریهش گرفته بود ومى گفت چته آخ! می گفتم هیچی , دلم براتون تنگ تىدد.. خلاصه توخودم جلالى رومى دیدم که سالها ندیده بودم وازاین جلال جدید متنفر بودم، بااین.

حال ووضع جدیدم مطمئن بودم موساد زود به مساله دار شدنم پی می بره و حذفم می کنه تصمیم گرفتم هر طور شده از اون کشور خارج شم و برگردم ایران که نقشه ش رو با دقت طرح ریزی کردم خداروشکر موفق شدم ۰.

اشکهامون وپاک کردیم گفتم ; ; قربون امام حسین جانمون عالمین دردینه درمان دی آقام ) امام حسین دوای درد همه ی عالمین ( گفتم ; = پاشو بخوابیم حسته شدی گفت نه، اتفاقا خستگی هام رفت هادی می دونی من چند سال هست که بهشت زهرا رو ندیدم! پاشو بریم خندیدم گفتم دیگه مثل قدیما نیست که سحرها بتونى باشهدا خلوت کنى!

فقط ساعت ادارى باز هست و ولاغیر!

گفت چه مسخر!

بعدش گفت چی کار کنیم حالا؟

گفتم ` دو سه ساعت تانماز صبح مونده، نماز ومى خونیم ومیریم تا اونوقت هم توبراى من از موساد میگی، مفصّل لطفا، گفت باشه ولی اگر " زدنت " به من ربطی نداره، گفتم نمیزنن خیالت راحت گفت هادی میدونی دلم خیلییی براکی تنگ شده؟

گفنم ' فلانی؟

گفت نه دو سه تا اسم دیگه روهم بردم، گفت نه اصلا گفتم ' پس کی؟ گفت برا " ژنرال گفتم ژنرال کیه دیگه! گفت آخ ببخشید به زبان موساد گفتم ' منظورم " حاج قاسم " دیگه…

دلم براش یه ذره شده، حتماً هم میرم میبینمش، گرچه بعید میدونم بتونم ولی حتماً میبینمش اون روزها که حاجی میامد پادگان ما مقابلش احترام نظامى میزاشتیم، بعدش برخلاف تمام فرمانده دستش ودرازمى کرد وباتک تکمون دست مى داد وسلام وعلیک مى کرد ولى فرمانده های ریز هیچ کاره! جوری برا خودشون پروتکل داشتن که انگار از دماغ فیل افتادن!

گفتم خوب حالا اسمشون و نبر.

پرسیدم راستی جلال با عنوان " اخراج , شده از نیرو قدس پناهندگی گرفته بودی؟ گفت آره، برا همین مدت زیادى فقط چندین روزبه سوالاتشون جواب مى دادم چون یا پاسدار خائن ندیده بودن یاکم دیده بودن، گفت حسابی خندیدیم

گفتم حالا چیا می پرسیدن؟

چند مورد از سوالاتشون با تمسخر بیان کرد وبعدش بهم گفت: مى خواى یه سوال جالبشون روبهت بگم که محال هست حدس بزنی!؟ گفتم بگو گفت تو موساد یه فرد ایرانی الاصل بودکه داریوش صداش می زدند، من ازاین آدم کثیف تر و بدجنس ترتا بحال توعمرم ندیدم!

هرطورى هم فکرکردم که قبل فرارم یه طورى بکُشمش و بعد بیام نشد.. گفتم کدوم قسمت موساد عمل می کرد؟

گفت خودش همیشه می گفت من تو واحد " آرشیو موساد ستما یک روز چندتا عکس از " حاج ; قاسم " وبرام تومانیتور نشون داد وگفت میخوام بادقت به عکس نگاه کنی و نظرت روبگی من هم توذهنم گفتم حتماٌ می خواد " راستی آزمایی ' کنه و اسم اطرافیان حاج قاسم و می خواد کسی وبشناسم حتماً می گم، کاری نداره که!

چندتا , عکس نشون دادکه تو همشون " حاج قاسم ' خیلی صمیمی کنار کس دیگه اى بود و من اصلاٌ اون آدم هارو نمیشناختم! گفتم ' من اصلا اون آدمها رو نمیشناسم ' نه دیده بودمشون نه اسمشون رو میدونم! داریوش عصبانی شد واومد جلویه لگد بهم زد، بعد انگشتش روصاف آورد جلو چشمم گفت ; احمق!

من ازت نخواستم اونها رو شناسایى کنى!

مابهترازتواونها رومى شناسیم!

من اسم ازت نخواستم که!

گفتم با دقت نگاه کن ونظرت روبگو دوباره عکس ها رو برام نمایش داد، من هرچی با دقت نگاه کردم بازهم نفهمیدم داریوش ازمن پرسید نظرت روبگو تحلیلت روبگو، گفتم م نمیفهمم توعکس هاچی هست واقعاً داریوش با عصبانیت گفت حالایک سری عکس دیگه بهت نشون میدم دقت کن،

این سری چندتا عکس از حاج قاسم " نشون دادکه بازهم توهر عکس فردی کنار حاجی ایستاده بود وتنها فرقش با عکس های سری قبل این بود که حاجی زیاد صمیمی نبود انگار ورسمی ایستاده بود.

همین نظرم روبه داریوش گفتم واومد جلوزد تو سرم وگفت پَخمه!

داریوش عکس ها رواز حالت اسلاید تبدیل کردبه دوتا قاب وروى مانیتور بزرگی که رو دیوار نصب بود کنار گذاشت , قاب سمت راست عکس های سری اول بودن وقاب سمت چپ عکس های سری دوم بعد با چوب دستش به قاب سمت راست اشاره

کردکه ببین پخمه تو عکس هاى قاب سمت راست قاسم سلیمانی دستش رو شونه ی ممه ی این آدم , هاست ولی درقاب سمت چپ خیلی رسمی ایستاده و عکس گرفته..

گفتم خوب من گفنم که قاب سمت راست حالات عکس صمیمى هست وتواون یکى رسمى! گفت خفه شو گوش کن ; حالا سوال , ما از ; تویه پخمه اینه که چرا قاسم سلیمانی تواکثر عکسهاش که تو آرشیو داریم عموماً د دستش وگردن کسی نمیندازه وهر وقت دستش وگردن هرکس انداخته، اون آدم بعد چند وقت کوتاه، کشته شده!؟

آیا سلیمانى مى دونه اونها میخوان بزودى کشته بشن!؟ یاخودش طورى برنامه ریزى مى کنه که اونها کشته بشن!؟ یا چی!؟ پرسیدم از داریوش مگه تمام اونهایی که حاج قاسم دستش وانداخته رو شونشون کشته شدن!؟ گفت آره تمامشوا ن.

سریع رفتم سراغ لب تاب وزدم.

عکس شهداى مدافع حرم با حاج قاسم.

– آمد ودیدم اى دل غافل..

گفتم جلال انشالله بزودى میریم موساد وویران , مى کنیم وسرىهم به " آرشیو موساد " مى زنیم تا ببینیم از " حاج قاسم ما" د دیگه چه چیزهایی میدونن که ما نمی دونیم گفت آره انشالله ازش پرسیدم حالا برنامه خودت چیه،

گفت فعلاکه همش باید برم برا ب بازجویى واینها، البته بهم اعتماد کردن وبازجویى ها خیلى دوستانه هست، بعدش هم مى خوام برم پیش حاج قاسم وازش حلالیت بخوام که بگم این نیروی خائن ونمک نشناست روببخش، توبه کرده وبرگشته..

بعد ازش بخوام که فراهم کنه برم " مدافع حرم " بشم بهش گفتم جلال این داریوش رو چرامی خواستی بکشی؟ همینکه ازش گفتی ' برام من هم متنفر شدم م ازش گفت من به همه چیز پشت کرده بودم حتٰی خدا " بخدا!

خدارو هم بیخیال بودم نسبت بهش اما روزی که داریوش جلومن زل زد به عکس حاج قاسم " ویک ناسزا گفت وبى ادبی کرد، خودم هم تعجب کرده بودم که چرا هرکاری مى کنم از حاج قاسم " بدم نمیاد و هرچی داریوش توهین مى کرد بیشتر ازداریوش متنفر مى شدم ودوست داشتم همونجا بکشمش ولى موقعیتش نبود.

تواین سه روزى که ازکوههاى سربه فلک کشیده آرارات خودم , داشتم به ایران مى رسوندم همش به این فکرمی کردم که چیشد "امام حسین " نجاتم داد؟

تنها جوابى که خودم به خودم مى دادم این بوده که " حاج قاسم " قاسم من رومی شناخت ومى دونست چقدر دوندگی مى کردم برا انقلابٌ شاید روزی که خبر پناهندگی من روبراش بردن به جاى نفرین ودعای شرّ، مدام برام دعای , خیر مى کرده وازامام حسین مى خواسته نجاتم بده آقا،

بالاخره حاج قاسمى که از شخصیت وچهره ی افراد می فهمیده کی قرار هست " شهید بشه و دستش رو دور گردنشون مى انداخته و باهاشون خیلی صمیمی عکس گرفته، حتماً با خبر بوده که من هم توهر لجنزاری برم آخرش نجات پیدا می کنم دیگه،

برا همین مدام ازامام حسین مى خواسته…

گفتم آره جلال، شک نکن که إن الحسین مصباح الهدى سفینه النجاه، ولى سوار کشنی نجات شدنت زیر سر " حاج قاسم هست.. مدتى باجلال باهم بودیم بعد یهو غیبش زد، وقتى دوباره بهم سرزد هم محاسن داشت نماز می خواند هم دیگر خراب وخشن وخسته نبود گفتم ' معلوم هست کجایی!؟

گفت " حاج ` = ناسم گفته تنها به یک شرط اجازه می دهم که بری سوریه.

اون هم اینکه تخصص هدایت پهپاد یاد بگیری من روزی چند ساعت میرم آموزش تا انشالله عازم بشم حالایا سوریه یاهر جایی که نیاز باشه زدم روشونه ش وگفتم ولى هرجاکه "نیاز" بود رفتى، یادت نره دراولین فرصت داریوش خبیث رو حذفش کنى، تا بدونند ما توهین به علمدار " روبرنمی تابیم ۰ خندید وگفت هیچ وقت نمیشه تورو – پیچوند چشم حتما.

بعد ازآن من دیگراز جلال خبر ندارم تابه امروز همینطور خبر ندارم که خبر شهادت " حاج ` قاسم " را چگونه تاب آورد! واین یکسال فراق جانکاه روچگونه سرکرد.

حاج قاسم جانم " یکسال گذشت از عروج احیا کننده ات، ازخون بیدارکننده ات، وهمچنان چشمان ما ملتمسانه خیره مانده است به تصاویربا شکوهت به امید دعایی دعاکن براى ما، براى ایران اصیل، براى ایران مظلوم می دانی سردار جان شهادت خونین' توکه جلوهى شخصیت زلال توبود برما ظهور کرد تا هرآنکه ضعف در مبانی

دارد، " مبانی اعتقادی اش " را مستحکم کند آنکه اهل "اندیشه تعقل " نیست خود رابه آن وادى خوشبختى برساند هرکس که "بی رهبر " است، صاحب دار بشود ودرپناه قدسی "امامش آرام بگیرد خلاصه حاجی جان، درعصرمابه واسطه تومی شود سوار بر "کشتی نجات شىد..

شاهدش اینکه همواره مجالس توسل وروضه که دانشگاه و تربیتگاه شیعه بوده است وشیعه مال و جان وزندگی اش را داده است تا جلسات توسل به اهل البیت تعطیل نشود وهمگان دوست و غریبه از میزان حساسیت "شیعه نسبت به جلسات روضه با خبرند را " دوستان ' که می دانند اما اگر غریبه اى به همین جلسات که ناموس شیعه است توجه کندمى بیندکه تنها "سه نفر " نامشان در اشعار ومراثى ومدایح درکنار اهل البیت برده مى شود،

اول "امام ' روح الله چه قبل از رحلتشان چه بعد از رحلتشان، دوم " حضرت آقا "۶ که سایه شان برسرما مستدام باد، سوم " حاج قاسم سلیمانى چه قبل ازشهادتشان چه بعد از شهادتشان…

دراین سه نور معظم رازى نهفته است از جنس همان رازی که " اصحاب الحسین داشتند..

ذله فلسف